ميرزا حسن حسينى فسايى

425

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

مخالف رضاى حضرت وليعهد بود ، ديده با جماعت تركمانان كه از عراق به صوب تبريز مىرفتند ، مرافقت نمود و چون به حوالى زنجان رسيدند ، فرمان مطاع شاه سلطان محمد و حضرت وليعهد به مهدى قلى بيك پسر شادى بيك ذو القدر كه وكيل شيراز بود ، رسيد كه اگر بتوانى ، امت بيك را كشته ، والى فارس گشته ، به لقب جليل خانى سرافراز خواهى شد و چون امت بيك از اين احكام مطلع گرديد ، حامل آن فرمان را بكشت و با امراى تركمان و تكلو روانه تبريز گرديد و در نزديكى شهر تبريز ، توقف نمودند و امراى تركمان كه در شهر تبريز بودند بالله و اتابك شاهزاده طهماسب ميرزا برادر كوچك حضرت وليعهد مواضعه نموده ، در نيمه‌شبى شاهزاده را برداشته ، به اردوى امت خان ذو القدر والى فارس و امراى تركمان و تكلو ، رسانيدند و از اين انقلابات ، معامله تسخير قلعه جديد روميان بر طرف شد و هر كسى در خيال خود افتاد و تمامى تركمان و تكلو كه در شهر تبريز در ملازمت شاه و شاهزاده بودند « 1 » از شهر بيرون آمده ، به اردوى تركمانان و تكلو و امت خان ذو القدر رسيدند و تمامت امرا در ركاب شاهزاده طهماسب ميرزا ، از آذربايجان به جانب دار السلطنه قزوين ، شتافتند و از جانب سنى الجوانب شاه سلطان محمد ، ايالت و بيگلربيگى مملكت فارس به على خان تواچىباشى « 2 » ذو القدر و كلانترى آن مملكت به قدوه سادات ، مير سلطان ابراهيم پسر مير شاه حيدر حسنى حسينى شيرازى ، كلانتر سابق ارزانى گرديد و امت خان ذو القدر و امراى تركمان و تكلو وارد دار السلطنه قزوين شدند . و در 92 ماه ربيع الاول سنهء ايت‌ئيل سال 994 : شاهزاده طهماسب ميرزا را بر تخت سلطنت نشانيدند « 3 » ، ليكن به احترام حضرت شاه سلطان محمد ، سكه و خطبه را تغيير ندادند و طهماسب ميرزا را وكيل و صاحب‌اختيار ممالك محروسه گفتند و چون اين اخبار به دار السلطنه تبريز رسيد ، شاهزاده سلطان حمزه ميرزاى جهانبانى با سپاه استاجلو و ديگر قبائل ، براى رفع فتنه امراى قزلباش ، عازم قزوين گرديد و چون به شهر سلطانيه رسيد ، امت خان و امراى تركمانان و تكلو و شاهزاده طهماسب ميرزا ، از قزوين به استقبال شاهزاده شتافتند و در نزديكى صاين قلعه « 4 » ، ملاقات اتفاق افتاده ، شكست بر اردوى تركمانان شده ، فتح و ظفر نصيب شاهزاده سلطان - حمزه ميرزا گرديد و شاهزاده طهماسب ميرزا ، خدمت برادر بزرگ خود رسيده ، مورد عنايت گرديد « 5 » و امت خان ذو القدر ، پياده ، بىاسب و ملازم فرار نمود و در نواحى اصفهان به دست جماعت افشار كشته شد « 6 » و سر او را به شهر قزوين بردند و علاء الملك لارى « 7 » ، والى لارستان براى تاريخ آن گفته است : تا هست خداى جان‌ستان و جان‌ده * اينطور نبوده كيدئى فرمانده تاريخ سفر سوى سقر رفتن اوست * لا امت كافر زن از كون كان ده

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 227 ، عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 330 ، نقاوة الاثار ، ص 183 ، 181 . ( 2 ) . در عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 342 : ( على خان شادى تكلو ذو القدر ) . ( 3 ) . ر ك : نقاوة الاثار ، ص 184 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 227 ، نقاوة الاثار ، ص 185 . ( 5 ) . ر ك : نقاوة الاثار ، ص 188 : ولى وزيرش امير قوام الدين حسين اصفهانى كشته شد . ( 6 ) . ر ك : نقاوة الاثار ، ص 371 . ( 7 ) . در تحفه سامى ، ( ص 20 ) از شاه عادل حاكم لار سخن رفته است ، و در همين كتاب بخش دوم علاء الملك مشهور به شاه ابراهيم خان پسر نور الدهر خان لارى است . ( ر ك : بخش دوم ، لار ) .